بیوگرافی هنر پیشگان هالیودی
بیوگرافی راسل کرو


اگر چه اوایل ورود حتی تا چند سال بعد از آن او را به خاطر ایفای نقش آدمهای گردن کلفت مانند کاراکترس در رمپراستار (1993) یا پلیس های کله شقی مانند فیلم لوس آنجلس محرمانه و حتی بازیگر مناسب نقش های حماسی مثل گلادیاتور می شناختند ،اما با بازی در فیلم هایی مانند مدرک و بعضی از ما نشان داد که می تواتند نقش های ملایم تری ایفا کند و حتی عنوان یک جنتلمن شناخته شود.مهم نیست او در قالب چه کارکتری ببنیم ،مهم این است که او کاریزمای مخلوط از توانایی ،هوش استعداد ،زیبایی را باهم دارد که می تواند نقش هایش را به یادماندنی کند. تاجایی که شارون استون درباره او گفته « فکر نکنم کسی از کار کردن با او رویگردان باشد»
راسل کرو متولد 7 آپریل 1974 در ولینگین نیوزلند می باشد که از اوایل چهارسالگی در استرالیا بزرگ شد . پدر و مادرش در کار سینما بودند و زندگی راسل کوچک در میان صحنه های فیلمبرداری شکل گرفت .آنها اغلب او را با خود به سر کار می بردند و همانجا بود که عشق به بازیگری در وجودش ریشه کرد. اولین حضور حرفه ایش در اپیزودی از سریال تلویزیونی نیروی جاسوس در حالی ارائه داد که تنها 6 سال داشت . او از 12 سالگی به صورت جدی و حرفه ای آموزش های بازیگری را آغاز کرد و آن را تا 18 سالگی ادامه داد. اولین نقش های مهمش در درام هایی مانند تقاطع(1990) و مدرک ساخته درخشان جوی سلین مورهاوس ،شکل گرفت که به خاطرش جایزه ویژه ای از موسسه فیلم استرالیا دریافت کرد.بعد از آن با کارکتری از یک نژادپرست روانی در ساخته جنجالی فری رایت بانام رمپراستار به چهره جهانی تبدیل شد که باز هم جایزه دیگری برایش به ارمغان آورد . این شارون استون بود که به اوکمک کرد تا به هالیوود بیاید و او در نقش یک هفت تیر کش در ساخته ای از سام رینی در فیلم چابک دست مرده ( The Quick & the Dead ) (1995) به درخواست شارون ستون که خود در آن حضور داشت، اولین کار هالیوودی را بازی کرد . فیلم در گیشه موفقیت آنچنانی کسب نمی کند اما درهای هالیوود با لبخند به رویش گشوده می شود و از آن پس کارش را میان استرالیا و آمریکا تقسیم کرد. سال 1997 موفقیت عظیمی را با نقش یک پلیس در محرمانه لو آنجلس به دست می آورد و به دنبالش با دریافت تحسین های فراوانی به عنوان یک بازیگر هالیوودی تثبیت می شود.
او جدای از کارهای سینمایی به فعالیت موسیقی خود را به طور حرفه ای دنبال کرد و توانست در آن عرصه نیز موفقیت هایی به دست بیاورد . سال 2000 اما سالی بود که چهره راسل کرو به خوبی نمایان شد و سراسر دنیا نام او را به زبان آوردند و او با بازی در حماسه سالهای دور رم در فیلم گلادیاتور به یک چهره بین المللی تبدیل شد ، تاجایی که پس از آن بسیاری شروع به دیدن کارهای قبلی او کردند. سال 2001 با یک نقش برنده جایزه نوبل که بیماری شیزوفرنی و درواقع برگرفته از یک زندگی حقیقی بود در فیلم یک ذهن زیبا شاهکاری دیدنی می آفریند.
راسل کرو متولد 7 آپریل 1974 در ولینگین نیوزلند می باشد که از اوایل چهارسالگی در استرالیا بزرگ شد . پدر و مادرش در کار سینما بودند و زندگی راسل کوچک در میان صحنه های فیلمبرداری شکل گرفت .آنها اغلب او را با خود به سر کار می بردند و همانجا بود که عشق به بازیگری در وجودش ریشه کرد. اولین حضور حرفه ایش در اپیزودی از سریال تلویزیونی نیروی جاسوس در حالی ارائه داد که تنها 6 سال داشت . او از 12 سالگی به صورت جدی و حرفه ای آموزش های بازیگری را آغاز کرد و آن را تا 18 سالگی ادامه داد. اولین نقش های مهمش در درام هایی مانند تقاطع(1990) و مدرک ساخته درخشان جوی سلین مورهاوس ،شکل گرفت که به خاطرش جایزه ویژه ای از موسسه فیلم استرالیا دریافت کرد.بعد از آن با کارکتری از یک نژادپرست روانی در ساخته جنجالی فری رایت بانام رمپراستار به چهره جهانی تبدیل شد که باز هم جایزه دیگری برایش به ارمغان آورد . این شارون استون بود که به اوکمک کرد تا به هالیوود بیاید و او در نقش یک هفت تیر کش در ساخته ای از سام رینی در فیلم چابک دست مرده ( The Quick & the Dead ) (1995) به درخواست شارون ستون که خود در آن حضور داشت، اولین کار هالیوودی را بازی کرد . فیلم در گیشه موفقیت آنچنانی کسب نمی کند اما درهای هالیوود با لبخند به رویش گشوده می شود و از آن پس کارش را میان استرالیا و آمریکا تقسیم کرد. سال 1997 موفقیت عظیمی را با نقش یک پلیس در محرمانه لو آنجلس به دست می آورد و به دنبالش با دریافت تحسین های فراوانی به عنوان یک بازیگر هالیوودی تثبیت می شود.
او جدای از کارهای سینمایی به فعالیت موسیقی خود را به طور حرفه ای دنبال کرد و توانست در آن عرصه نیز موفقیت هایی به دست بیاورد . سال 2000 اما سالی بود که چهره راسل کرو به خوبی نمایان شد و سراسر دنیا نام او را به زبان آوردند و او با بازی در حماسه سالهای دور رم در فیلم گلادیاتور به یک چهره بین المللی تبدیل شد ، تاجایی که پس از آن بسیاری شروع به دیدن کارهای قبلی او کردند. سال 2001 با یک نقش برنده جایزه نوبل که بیماری شیزوفرنی و درواقع برگرفته از یک زندگی حقیقی بود در فیلم یک ذهن زیبا شاهکاری دیدنی می آفریند.
بیوگرافی نیکولاس کیج
با نام نیکولاس کوپولا متولد 7 ژانویه 1964 در لانگ بیچ کالیفرنیای آمریکا . برادرزاده فرانسیس فورد کوپولا و دانش آموخته دبیرستان بورلی هیلز، ترک دبیرستان در کلاس یازدهم و آموزش در کنسترواتوار تئاتر آمریکا . آموزش بازیگری با پگی فیوری. کسب سوشهرت در سال 1989 به خاطر بلعیدن سو*** زنده برای فیلم بوسه خون آشام . برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از سوی منتقدان نیویورک ،برنده جایزه بهترین بازیگر درام مرد از سوی گلدن کلوب و برنده جایزه اسکار به خاطر ترک لاس وگاس در سال 1995. نیکلاس در نخستین حضورهایش بر روی پرده سینما به صورت مرد دروغگویی ظاهر می شد . ولی هنگامی که در فیلم بزرگ کردن آریزونا خود را به کاریکاتوری تبدیل کرد سبکش به شکل آشکاری دلپذیر شد. کیج از اندامک دراز ،حالت فداکاری جاودانه و مژه های تیره اش نقش کمدی خرگوشی وحشی را ساخت. او در فیلم پیچیده تر ماه زده در نقش قصاب جوانی که عاشق نامزد متارکه کرده برادر بزرگش می شود سبک کمدی اش را توسعه می دهد . سپس کیج با بازی درخشانش در بوسه خون آشام در نقش گرد آورنده ادبی تازه به دوران رسیده که فکر می کند تبدیل به خون آشام شده است ،خویش را پیشر فت می دهد . این گردآورنده ادبی طعمه افتاده اش را بر دل مشغولی نگه می دارد و سرگرم کننده تر می شود . کیج به مسخرگی جیم کری در نقاب متحول می شود ، ولی بدون جلوه های ویژه کیج در قلب وحشی (دیوید لینچ) در نقش دریانوردی معتاد موفقیت چندانی کسب نکرد . او در دهه نود در کمدی سبکس ،نقش های تحسین برانگیزی ایفا کرد به ویژه با اندرو برگمان بسیار خوب کار کرد . در ماه عسل در لاس وگاس او نقش جک سینگری مردی است که نامزدش را در بازی پوکر از دست می دهد و بر وحشتش از ازدواج چیره می شود.
کیج همچنین در نقش آرام تری از پلیسی که متاهل که بلیت بخت آزمایی برنده ای را به انعام پیش خدمتی می دهد در فیلم می توانست برای شما اتفاق افتاده باشد به خوبی ظاهر می شود داستان فیلم از این قرار است این پلیس آرام برای نوشیدن چای وارد رستورانی می شود هنگام پرداخت صورت حساب می بیند که همسرش که زن عقده ای هم بوده تمام پولهایش را برداشته وپیش خدمت این را می گوید که فردا هر مقدار پولی به دستم امد مقداری از آن به تو می دهم و از قضا شب همان در قرعه کشی ده میلیون را برنده می شود و و مقدار از این پول را به این پیش خدمت می دهد.
و در فیلم نوآر غرب ردراک اجرای درستی رائه می دهد . به نظر نمی آید که او در این فیلم بازی می کند و ضمن مانند خودش هم به نظر نمی رسد.او روی پرده سینما جا افتاده است و به طور پیوسته مردانه تر و خوشتیب تر می شود گرچه ممکن در اجرایی ناشیانه ناتوان باشد.
بالاخرا در ترک لاس وگاس او این امکان را یافت که حقیقتا به عمق مهارت کار کمدی اش برسد . او دراین فیلم نقش بن ساندرسون را ایفا می کند . بن ساندرسون نویسنده نوشخواره ای است که هالیوود را به قصد لاس وگاس ترک می کند تا سر حد مرگ نوشخوارگی می کند . کیج بدون زیر پا گذاشتن شخصیت بن به ما نشان می دهد که چگونه از میان گریزهایش نگاه کنیم . کیج مدت زمان زیادی است که هیجان انگیز ترین بازیگر جوان سینمای آمریکاست . با ترک لاس وگاس پرشورترین هم شده است.

با نام نیکولاس کوپولا متولد 7 ژانویه 1964 در لانگ بیچ کالیفرنیای آمریکا . برادرزاده فرانسیس فورد کوپولا و دانش آموخته دبیرستان بورلی هیلز، ترک دبیرستان در کلاس یازدهم و آموزش در کنسترواتوار تئاتر آمریکا . آموزش بازیگری با پگی فیوری. کسب سوشهرت در سال 1989 به خاطر بلعیدن سو*** زنده برای فیلم بوسه خون آشام . برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از سوی منتقدان نیویورک ،برنده جایزه بهترین بازیگر درام مرد از سوی گلدن کلوب و برنده جایزه اسکار به خاطر ترک لاس وگاس در سال 1995. نیکلاس در نخستین حضورهایش بر روی پرده سینما به صورت مرد دروغگویی ظاهر می شد . ولی هنگامی که در فیلم بزرگ کردن آریزونا خود را به کاریکاتوری تبدیل کرد سبکش به شکل آشکاری دلپذیر شد. کیج از اندامک دراز ،حالت فداکاری جاودانه و مژه های تیره اش نقش کمدی خرگوشی وحشی را ساخت. او در فیلم پیچیده تر ماه زده در نقش قصاب جوانی که عاشق نامزد متارکه کرده برادر بزرگش می شود سبک کمدی اش را توسعه می دهد . سپس کیج با بازی درخشانش در بوسه خون آشام در نقش گرد آورنده ادبی تازه به دوران رسیده که فکر می کند تبدیل به خون آشام شده است ،خویش را پیشر فت می دهد . این گردآورنده ادبی طعمه افتاده اش را بر دل مشغولی نگه می دارد و سرگرم کننده تر می شود . کیج به مسخرگی جیم کری در نقاب متحول می شود ، ولی بدون جلوه های ویژه کیج در قلب وحشی (دیوید لینچ) در نقش دریانوردی معتاد موفقیت چندانی کسب نکرد . او در دهه نود در کمدی سبکس ،نقش های تحسین برانگیزی ایفا کرد به ویژه با اندرو برگمان بسیار خوب کار کرد . در ماه عسل در لاس وگاس او نقش جک سینگری مردی است که نامزدش را در بازی پوکر از دست می دهد و بر وحشتش از ازدواج چیره می شود.
کیج همچنین در نقش آرام تری از پلیسی که متاهل که بلیت بخت آزمایی برنده ای را به انعام پیش خدمتی می دهد در فیلم می توانست برای شما اتفاق افتاده باشد به خوبی ظاهر می شود داستان فیلم از این قرار است این پلیس آرام برای نوشیدن چای وارد رستورانی می شود هنگام پرداخت صورت حساب می بیند که همسرش که زن عقده ای هم بوده تمام پولهایش را برداشته وپیش خدمت این را می گوید که فردا هر مقدار پولی به دستم امد مقداری از آن به تو می دهم و از قضا شب همان در قرعه کشی ده میلیون را برنده می شود و و مقدار از این پول را به این پیش خدمت می دهد.
و در فیلم نوآر غرب ردراک اجرای درستی رائه می دهد . به نظر نمی آید که او در این فیلم بازی می کند و ضمن مانند خودش هم به نظر نمی رسد.او روی پرده سینما جا افتاده است و به طور پیوسته مردانه تر و خوشتیب تر می شود گرچه ممکن در اجرایی ناشیانه ناتوان باشد.
بالاخرا در ترک لاس وگاس او این امکان را یافت که حقیقتا به عمق مهارت کار کمدی اش برسد . او دراین فیلم نقش بن ساندرسون را ایفا می کند . بن ساندرسون نویسنده نوشخواره ای است که هالیوود را به قصد لاس وگاس ترک می کند تا سر حد مرگ نوشخوارگی می کند . کیج بدون زیر پا گذاشتن شخصیت بن به ما نشان می دهد که چگونه از میان گریزهایش نگاه کنیم . کیج مدت زمان زیادی است که هیجان انگیز ترین بازیگر جوان سینمای آمریکاست . با ترک لاس وگاس پرشورترین هم شده است.
__________________
بیوگرافی میلا یاوویچ

نام : میلا یاوویچ
نام اصلی : میلیزتا ناتاشا یاوویچ
تاریخ تولد: 17 دسامبر 1975
محل تولد : کیو ،اوکراین

نام : میلا یاوویچ
نام اصلی : میلیزتا ناتاشا یاوویچ
تاریخ تولد: 17 دسامبر 1975
محل تولد : کیو ،اوکراین
مدلی که رو به خوانندگی و سپس به حرفه هنرپیشگی روی آورد . میلا زاده مادری روسی و هنرپیشه و پدری دکترو یوگوسلاو که در مرکز کشور اوکراین (کیو) در 17 دسامبر 1975 به دنیا آمد. او به همراه با خانواده اش در پنج سالگی به اسکارمنتو کالیفرنیا نقل مکان کرد .
او کار مدلینگ خود را به صورت حرفه ای از سن یازده سالگی شروع کرد و دیری نپایید به خاطر چهره زیبا و چشمان آبیش عکسش بر روی هزاران مجله مدل جای گرفت.
در مدتی که در حرفه مدلینگ موفق بود حرفه بازیگری خود را با فیلم زالمان کینگ با نام Two Moon Junction در سال 1988 در نقش خواهر کرچکترشریلین فن شروع می کند. سه سال بعد در فیلم بازگشت به مرداب آبی که دامه فیلم مرداب آبی ساخته سال 1980 ایفای نقش می کند فیلم فروش خوبی داشت اما بعد از این فیلم میلا حرفه بازیگری را برای مدتی کنار می گذارد و به جای آن شروع به ضبط اولین آلبوم خود با نام The Divine Comedy می پردازد آلبومش با استقبال خوبی روبرو می شود .
برای مدتی کوتاه در چندین تور شرکت و سپس به کالیفرنیا باز می گردد. و در همکاری مشترک با کارگردان معروف فرانسوی لوک بسون و در مقابل بروس ویلیس در فیلم عنصر پنجم ایفای نقش می کند .
فیلم در سال 1996 تولید و با ساختاری غیر باور کردنی که در قرن بیست و سوم اتفاق می افتد و موهای نارنجی میلا و با گویشی نا مفهوم (زبان بیگانه) و لباسهای عجیب او با استقبال فراوانی روبرو می شود و میلا را دوباره به رادار هالیوودیها باز می گرداند.او در این فیلم با همسر آینده خود یعنی لوک بسون آشنا می شود و در سال 1997 با هم ازدواج می کنند اما این ازدواج دو سال بیشتر طول نمی کشد و در سال 1999 از یکدیگر جدا می شوند .
در سال 1998 میلا نقش قابل توجهی در فیلم اون مرد بازیش گرفته ایفا می کند. و اما در سال 1999 در همکاری مجدد با لوک بسون در فیلم ژاندارک ظاهر می شود فیلم با استقبال روبرو نمی شود و انتقادهای زیادی از بازی او می شود.
در سال 2000 در فیلم ویم وندرز با نام هتل ملیون دلاری در کنار میل گیبسون در نقش یک بیمار ذهنی ظاهر می شود. اما در سال 2002 میلا در فیلمی با کارگردانی پول آندرسون ایفای نقش می کند که ساختاری متفاوت با فیلم هایی قبلی او داشت .او در فیلم رزدینت ایول در نقش آلیس ایفای نقش می کند که بر اساس بازی اش یعنی رزدینت ایول ساخته شده است.قسمت دوم این فیلم در سال 2004 تولید شد که در بیشه مو فقیتی خوبی به دست آورد.قسمت سوم این فیلم هم با نام رزیدنا ایوال ، انهدام در دست تهیه است.که در دسامبر سال 2007 اکران خواهد شد و کارگردانی این فیلم را راسل مولاکاهی بر عهده دارد و تمام بازیگران قسمت دوم در این قسمت هم ایفای نقش می کنند و الی لارتر هم به این جمع اضافه شده است . اما دیگر فیلم میلا فرابنفش بود که موفقیت چندانی کسب نکرد این فیلم با هزینه 30 میلیون دلار تهیه شد و تنها توانست 19 میلیون دلار در آمریکا فروش کند
او کار مدلینگ خود را به صورت حرفه ای از سن یازده سالگی شروع کرد و دیری نپایید به خاطر چهره زیبا و چشمان آبیش عکسش بر روی هزاران مجله مدل جای گرفت.
در مدتی که در حرفه مدلینگ موفق بود حرفه بازیگری خود را با فیلم زالمان کینگ با نام Two Moon Junction در سال 1988 در نقش خواهر کرچکترشریلین فن شروع می کند. سه سال بعد در فیلم بازگشت به مرداب آبی که دامه فیلم مرداب آبی ساخته سال 1980 ایفای نقش می کند فیلم فروش خوبی داشت اما بعد از این فیلم میلا حرفه بازیگری را برای مدتی کنار می گذارد و به جای آن شروع به ضبط اولین آلبوم خود با نام The Divine Comedy می پردازد آلبومش با استقبال خوبی روبرو می شود .
برای مدتی کوتاه در چندین تور شرکت و سپس به کالیفرنیا باز می گردد. و در همکاری مشترک با کارگردان معروف فرانسوی لوک بسون و در مقابل بروس ویلیس در فیلم عنصر پنجم ایفای نقش می کند .
فیلم در سال 1996 تولید و با ساختاری غیر باور کردنی که در قرن بیست و سوم اتفاق می افتد و موهای نارنجی میلا و با گویشی نا مفهوم (زبان بیگانه) و لباسهای عجیب او با استقبال فراوانی روبرو می شود و میلا را دوباره به رادار هالیوودیها باز می گرداند.او در این فیلم با همسر آینده خود یعنی لوک بسون آشنا می شود و در سال 1997 با هم ازدواج می کنند اما این ازدواج دو سال بیشتر طول نمی کشد و در سال 1999 از یکدیگر جدا می شوند .
در سال 1998 میلا نقش قابل توجهی در فیلم اون مرد بازیش گرفته ایفا می کند. و اما در سال 1999 در همکاری مجدد با لوک بسون در فیلم ژاندارک ظاهر می شود فیلم با استقبال روبرو نمی شود و انتقادهای زیادی از بازی او می شود.
در سال 2000 در فیلم ویم وندرز با نام هتل ملیون دلاری در کنار میل گیبسون در نقش یک بیمار ذهنی ظاهر می شود. اما در سال 2002 میلا در فیلمی با کارگردانی پول آندرسون ایفای نقش می کند که ساختاری متفاوت با فیلم هایی قبلی او داشت .او در فیلم رزدینت ایول در نقش آلیس ایفای نقش می کند که بر اساس بازی اش یعنی رزدینت ایول ساخته شده است.قسمت دوم این فیلم در سال 2004 تولید شد که در بیشه مو فقیتی خوبی به دست آورد.قسمت سوم این فیلم هم با نام رزیدنا ایوال ، انهدام در دست تهیه است.که در دسامبر سال 2007 اکران خواهد شد و کارگردانی این فیلم را راسل مولاکاهی بر عهده دارد و تمام بازیگران قسمت دوم در این قسمت هم ایفای نقش می کنند و الی لارتر هم به این جمع اضافه شده است . اما دیگر فیلم میلا فرابنفش بود که موفقیت چندانی کسب نکرد این فیلم با هزینه 30 میلیون دلار تهیه شد و تنها توانست 19 میلیون دلار در آمریکا فروش کند
__________________
بیوگرافی دانیل راد کلیف
محل تولد : فولهام ،لندن ،انگلستان

نام : دانیل راد کلیف
نام اصلی : دانیل جاکوب راد کلیف
تاریخ تولد : 23 جولای 1989
نام اصلی : دانیل جاکوب راد کلیف
تاریخ تولد : 23 جولای 1989
محل تولد : فولهام ،لندن ،انگلستان
دانیل جاکوب رادکلیف یا آن طور که بعد ها دوستانش صدایش می کردند دان در23 جولای 1989پدر و مادری به نام آلن راد کلیف و مارسیا گریشام در فولهام ،لندن ،انگلستان متولد شده . او بازیگری را با محصولات کوچک و جمع جور مدرسه در کودکی آغاز کرد و خیلی زود آن را گسترش داد تا جایی که در ده سالگی نقش کودکی دیوید کاپرفیلد در کار تلویزیونی دیوید کاپرفیلد به دست آورد . چند سال بعد نقش هری و لوئیرا پندل و جئو فری راش و جمی لر کورتیس که مارک نام داشت را در « خیاط پاناما »محصول سال 2001 بازی کرد و همان زمان بود که مورد توجه قرار گرفت تا جایی که بعد ها جمی لی کورتیس به مادر دانیل گفت که او قطعا خود هری پاتر است و خیلی زود این حرف به حقیقت پیوست و دانیل توسط کریس کلمبوس کارگردان فیلم برای نقش هری پاتر برگزیده شد و هری پاتر و سنگ جادودر 16 نوامبر سال 2001 روی پرده رفت . بعد از اکران فیلم او به یک چهره خبر ساز جهانی تبدیل گشت و چنان مورد تحسین هواداران فیلم و متقدین را موجب شد که در دنباله های بعدی نیز همین نقش را ایفا کند . مدت کوتاهی بعد در هری پاتر و دالان اسرار بازی کرد که سال 2002 به نمایش در آمد و دو سال بعد از آن نیز هری پاتر و زندانی آزکابان را روانه پرده کرد. او با 166 سانت قد امروز یکی از مطرح ترین بازیگران جوان محسوب می شود و همراه با روپرت گرینت و اما واتسون یک زندگی عادی را پشت سر می گذارد و قصد دارد بازیگری را به صورت جدی و تخصصی دنبال کند.

زندگی شخصی:
متولد بیست و یکم فوریه1987 در هالیفاکس ایالت نوا اسکوتیای کانادا، با نام اصلی الن فیلیپوتس پیج. پدرش دنیس پیج یک طراح گرافیک و مادرش مارتا فیلیپوتس هم یک معلم بود. او از همان دوران بچگی عاشق بازیگری بود و میخواست که در مدرسه نپتون تئاتر ادامه تحصیل دهد. الن چه در خانه و چه در مدرسه دختربچهای تخس و شیطان بود که به قول مادرش لحظهای روی زمین بند نمیشد و آرام و قرار نداشت. مدام در حال جنب و جوش و فعالیت بود. همانطور هم که بزرگ میشد علاقه زیادی به حرکات اکشن و تقلید حرکات آرنولد و دیگر ستارههای اکشن هالیوودی نشان میداد. الن علاقه زیادی هم به بالا رفتن از درختان داشت که به همین خاطر دچار آسیبدیدگیهایی نیز میشد. بعدها به بازی بسکتبال، فوتبال، دو و میدانی، اسنوبرد و شنا روی آورد. غذای مورد علاقهاش از همان دوران بچگی تا به الان سوشی ست (نوعی غذای دریایی ژاپنی). او حضور در چهار دبیرستان مختلف را تجربه کرده است. ابتدا در مدرسه زبان هالیفاکس شرکت کرد و مدتی را هم از دبیرستان ملکه الیزابت سر درآورد؛ مدتی مشغول تحصیل در آکادمی Vaughan Road شد و بالاخره در سال 2005 از دبیرستان Shambhala فارغالتحصیل شد.
زندگی حرفه ای:
اولین فیلم الن پیج «Pit Pony» بود که در 10سالگی بازی کرد. این فیلم تلویزیونی آنقدر موفق بود که چندبار از شبکههای تلویزیونی کانادا پخش شد و پیامد آن سریالی به همین نام بود که 2 سال بعد باز هم با بازی پیج ساخته شد. سریال «Pit Pony» هم موفقیت زیادی در پی داشت و بازتاب گسترده آن در سراسر کانادا و استقبال فراوان مردم از آن منتهی به این شد تا الن در کنار درس خواندنش به ایفای نقشهای کوچک در چند فیلم و سریال موفق کانادایی بپردازد از جمله سری دوم سریال تلویزیونی «پسران تریلرپارک». او در سرزمین مادریاش کانادا به شدت مورد توجه قرار گرفته بود و پیشنهاد پشت پیشنهاد و جایزه پشت جایزه بود که از راه میرسید. الن برای «Pit Pony» نامزد دریافت جایزه Gemini و برنده جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره فیلم آتلانتیک هم شد. اما بعد از پایان فیلمبرداری «ماریون بریج» در سال 2002 بود که فهمید بازیگری تنها حرفهای ست که دوست دارد و آن را تا پایان زندگیاش ادامه خواهد داد.
در 16سالگی در سریال موفق تلویزیونی «پیدایش» بازی کرد که نتیجه آن یک جایزه Gemini دیگر بود. او همان سال برای بازی در «ویلبی شگفتانگیز» از چند جشنواره معتبر بینالمللی نامزد دریافت جایزه شد. سال بعد نقش کوتاهی در یک فیلم مستقل اروپایی به اسم «دهان به دهان» ایفا کرد که موفقیت این فیلم به همراه بازی زیبایش، اسم او را بیش از پیش بر سر زبانها انداخت.
بالاخره پیج در سال 2005 بود که مورد توجه هالیوود قرار گرفت. در این سال بود که در نقش اصلی فیلم «Hard Candy» ظاهر شد که هم فیلم پرفروشی از آب درآمد و هم با استقبال نسبتا خوب منتقدان روبرو شد. از بازی پیج در این فیلم به عنوان «یکی از پیچیدهترین و فراموش نشدنیترین بازیهای سال» نام برده شد. سال بعد نوبت به قسمت سوم «مردان ایکس» رسید. در واقع الن پیج سومین بازیگر زنی ست که در نقش Kitty Pryd/شبح گربه بازی میکند. پیج جانشین کتی استیوارت در «مردان ایکس2» (2002) شد که او هم در واقع جانشین سومیلا کی در «مردان ایکس» (2000) بود. الن پیج ابتدا بازی در نقش شبح گربه را رد کرد تا اینکه برت راتنر کارگردان فیلم شخصا با او تماس گرفت و بعد از صحبتهای مفصل در رابطه با نقشاش او را برای بازی در این نقش متقاعد کرد. الن برای بازی در «مردان ایکس: آخرین مقاومت» زحمت زیادی کشید و تغییرات زیادی در نوع بازی، چهره و ظاهرش به وجود آورد. او در این فیلم از موی مصنوعی استفاده کرد و برای رسیدن به فرم مطلوب تمرینات سختی انجام داد. او پیش از این هم در فیلم «دهان به دهان» (2005) موهایش را از ته تراشیده و چند کیلو از وزنش را کم کرده بود. و سرانجام مهمترین موقعیت زندگیاش از راه رسید. فیلم «جونو» به کارگردانی آلن ریتمن ابتدا مورد بیتوجهی قرار گرفت اما به تدریج نقل محافل و رسانهها شد. کاراکتر اصلی فیلم «جونو» یعنی جونو مکگاف از همه طرف مورد ستایش قرار گرفت و آنچنان محبوب شد که از وی به عنوان پدیده سینمایی سال نام برده شد. منتقد معروف ای او اسکات در یادداشتش در نیویورک تایمز نوشت: "الن پیج به طور هراسانگیزی بااستعداد و تاثیرگذار است" و راجر ابرت مشهور هم اینگونه اظهار نظر کرد: "آیا بهترین بازی امسال خلق شخصیت جونو توسط الن پیج است؟ بله، قطعا همینطور است". او برای بازی در نقش جونو مکگاف، دختر شیرینزبان و حاضرجواب، نامزد جایزه آکادمی اسکار برای بهترین بازیگر نقش اول زن شد اما در نهایت جایزه نصیب ماریون کوتیارد بخاطر بازی در نقش ادیت پیاف در فیلم «زندگی شیرین» شد.
او در میان جوانترین بازیگران زن تاریخ سینما که کاندیدای دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن شده اند نفر چهارم است. پیج با 20 سال و 335 روز سن برای فیلم «جونو» نامزد دریافت این جایزه شده است. پیش از این کایرا نایتلی با 20سال و 311 روز برای فیلم «غرور و تعصب» (2005) نفر سوم، ایزابل آجانی با 20 سال و 311 روز برای بازی در فیلم «سرگذشت آدل ﻫ » (1975) نفر دوم و سرانجام کیشا کسل هیوز با 13 سال و 309 روز به خاطر بازی در «نهنگ سوار» (2002) نفر اول این فهرست بودهاند.
زندگی اجتماعی:
او خودش را یک فمینیست (هوادار حقوق زنان) میداند. از این رو تلاش میکند تا در کنار حرفه سینما دستی بر فعالیتهای اجتماعی و امور خیریه هم داشته باشد. الن نظراتش را در رابطه با حقوق زنان به شکلی صریح و آشکار ابراز میکند و معمولا دعوت گروههای هوادار حقوق زنان برای شرکت در جلساتشان را میپذیرد. الن به لحاظ سیاسی طرفدار «باراک اوباما»ی دموکرات است و مخالف جنگ در عراق. او همچنین قصد دارد تا از بازی در فیلمهای مبتذل و همینطور فیلمهای کلیشهای به اصطلاح نوجوانانه که عموما نگاهی جنسیتگرایانه به زنها دارند خودداری کند. پیج زمانی که برای بازی در «Hard Candy» به نیویورک رفته بود از سوی هم اتاقیهایش به دلیل جثه و اندام کوچکش کانادایی ریزه میزه یا کانادایی فسقلی نامیده میشد که از همان زمان تا به حال این اسم در میان دوستان و نزدیکان بر روی او مانده است. بهترین و صمیمیترین دوستش اولیویا تیرلبی است که در «جونو» همبازیاش بوده است. پیج در تاریخ یکم مارس 2008 در برنامه زنده شنبه شب به عنوان مجری در برابر هیلاری کلینتون، رودولف جولیانی و وینسنت دونوفریو به اجرای برنامه پرداخت. او برنامه را با یک تکگویی طولانی شروع کرد و در بخش دیگر برنامه به اجرای بخشهایی از فیلم «جونو» و دیالوگهایی از آن پرداخت. الن پیج برای سال 2008 چهار فیلم اماده نمایش دارد.
فیلمشناسی:
Pit Pony (فیلم تلویزیونی-1997)
Pit Pony (سریال تلویزیونی-1999)
پسران تریلرپارک(سریال تلویزیونی-2001)
موسم غربی، ماریون بریج، Rideau Hall (2002)
عشق آن پسر آواره در هاروارد: داستان لیز مورای (فیلم تلویزیونی)، لمس کن و برو، روح گربه (2003)
پیدایش (سریال تلویزیونی)، ویلبی شگفتانگیز، من یک روح دانلود کردهام (2004)
دهان به دهان، Hard Candy (2005)
مردان ایکس:آخرین مقاومت (2006)
یک جنایت آمریکایی، سنگ فرشته، The Tracey Fragment، جونو (2007)
مردم زیرک، جک و دیانا، مدافع، طاووس (2008)
الن پیج ( Ellen Page )

الن پیج، ستاره "ریزه میزه" هالیوود
گردآوری و ترجمه : سارا جوادی
گردآوری و ترجمه : سارا جوادی
زندگی شخصی:
متولد بیست و یکم فوریه1987 در هالیفاکس ایالت نوا اسکوتیای کانادا، با نام اصلی الن فیلیپوتس پیج. پدرش دنیس پیج یک طراح گرافیک و مادرش مارتا فیلیپوتس هم یک معلم بود. او از همان دوران بچگی عاشق بازیگری بود و میخواست که در مدرسه نپتون تئاتر ادامه تحصیل دهد. الن چه در خانه و چه در مدرسه دختربچهای تخس و شیطان بود که به قول مادرش لحظهای روی زمین بند نمیشد و آرام و قرار نداشت. مدام در حال جنب و جوش و فعالیت بود. همانطور هم که بزرگ میشد علاقه زیادی به حرکات اکشن و تقلید حرکات آرنولد و دیگر ستارههای اکشن هالیوودی نشان میداد. الن علاقه زیادی هم به بالا رفتن از درختان داشت که به همین خاطر دچار آسیبدیدگیهایی نیز میشد. بعدها به بازی بسکتبال، فوتبال، دو و میدانی، اسنوبرد و شنا روی آورد. غذای مورد علاقهاش از همان دوران بچگی تا به الان سوشی ست (نوعی غذای دریایی ژاپنی). او حضور در چهار دبیرستان مختلف را تجربه کرده است. ابتدا در مدرسه زبان هالیفاکس شرکت کرد و مدتی را هم از دبیرستان ملکه الیزابت سر درآورد؛ مدتی مشغول تحصیل در آکادمی Vaughan Road شد و بالاخره در سال 2005 از دبیرستان Shambhala فارغالتحصیل شد.
زندگی حرفه ای:
اولین فیلم الن پیج «Pit Pony» بود که در 10سالگی بازی کرد. این فیلم تلویزیونی آنقدر موفق بود که چندبار از شبکههای تلویزیونی کانادا پخش شد و پیامد آن سریالی به همین نام بود که 2 سال بعد باز هم با بازی پیج ساخته شد. سریال «Pit Pony» هم موفقیت زیادی در پی داشت و بازتاب گسترده آن در سراسر کانادا و استقبال فراوان مردم از آن منتهی به این شد تا الن در کنار درس خواندنش به ایفای نقشهای کوچک در چند فیلم و سریال موفق کانادایی بپردازد از جمله سری دوم سریال تلویزیونی «پسران تریلرپارک». او در سرزمین مادریاش کانادا به شدت مورد توجه قرار گرفته بود و پیشنهاد پشت پیشنهاد و جایزه پشت جایزه بود که از راه میرسید. الن برای «Pit Pony» نامزد دریافت جایزه Gemini و برنده جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره فیلم آتلانتیک هم شد. اما بعد از پایان فیلمبرداری «ماریون بریج» در سال 2002 بود که فهمید بازیگری تنها حرفهای ست که دوست دارد و آن را تا پایان زندگیاش ادامه خواهد داد.
در 16سالگی در سریال موفق تلویزیونی «پیدایش» بازی کرد که نتیجه آن یک جایزه Gemini دیگر بود. او همان سال برای بازی در «ویلبی شگفتانگیز» از چند جشنواره معتبر بینالمللی نامزد دریافت جایزه شد. سال بعد نقش کوتاهی در یک فیلم مستقل اروپایی به اسم «دهان به دهان» ایفا کرد که موفقیت این فیلم به همراه بازی زیبایش، اسم او را بیش از پیش بر سر زبانها انداخت.
بالاخره پیج در سال 2005 بود که مورد توجه هالیوود قرار گرفت. در این سال بود که در نقش اصلی فیلم «Hard Candy» ظاهر شد که هم فیلم پرفروشی از آب درآمد و هم با استقبال نسبتا خوب منتقدان روبرو شد. از بازی پیج در این فیلم به عنوان «یکی از پیچیدهترین و فراموش نشدنیترین بازیهای سال» نام برده شد. سال بعد نوبت به قسمت سوم «مردان ایکس» رسید. در واقع الن پیج سومین بازیگر زنی ست که در نقش Kitty Pryd/شبح گربه بازی میکند. پیج جانشین کتی استیوارت در «مردان ایکس2» (2002) شد که او هم در واقع جانشین سومیلا کی در «مردان ایکس» (2000) بود. الن پیج ابتدا بازی در نقش شبح گربه را رد کرد تا اینکه برت راتنر کارگردان فیلم شخصا با او تماس گرفت و بعد از صحبتهای مفصل در رابطه با نقشاش او را برای بازی در این نقش متقاعد کرد. الن برای بازی در «مردان ایکس: آخرین مقاومت» زحمت زیادی کشید و تغییرات زیادی در نوع بازی، چهره و ظاهرش به وجود آورد. او در این فیلم از موی مصنوعی استفاده کرد و برای رسیدن به فرم مطلوب تمرینات سختی انجام داد. او پیش از این هم در فیلم «دهان به دهان» (2005) موهایش را از ته تراشیده و چند کیلو از وزنش را کم کرده بود. و سرانجام مهمترین موقعیت زندگیاش از راه رسید. فیلم «جونو» به کارگردانی آلن ریتمن ابتدا مورد بیتوجهی قرار گرفت اما به تدریج نقل محافل و رسانهها شد. کاراکتر اصلی فیلم «جونو» یعنی جونو مکگاف از همه طرف مورد ستایش قرار گرفت و آنچنان محبوب شد که از وی به عنوان پدیده سینمایی سال نام برده شد. منتقد معروف ای او اسکات در یادداشتش در نیویورک تایمز نوشت: "الن پیج به طور هراسانگیزی بااستعداد و تاثیرگذار است" و راجر ابرت مشهور هم اینگونه اظهار نظر کرد: "آیا بهترین بازی امسال خلق شخصیت جونو توسط الن پیج است؟ بله، قطعا همینطور است". او برای بازی در نقش جونو مکگاف، دختر شیرینزبان و حاضرجواب، نامزد جایزه آکادمی اسکار برای بهترین بازیگر نقش اول زن شد اما در نهایت جایزه نصیب ماریون کوتیارد بخاطر بازی در نقش ادیت پیاف در فیلم «زندگی شیرین» شد.
او در میان جوانترین بازیگران زن تاریخ سینما که کاندیدای دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن شده اند نفر چهارم است. پیج با 20 سال و 335 روز سن برای فیلم «جونو» نامزد دریافت این جایزه شده است. پیش از این کایرا نایتلی با 20سال و 311 روز برای فیلم «غرور و تعصب» (2005) نفر سوم، ایزابل آجانی با 20 سال و 311 روز برای بازی در فیلم «سرگذشت آدل ﻫ » (1975) نفر دوم و سرانجام کیشا کسل هیوز با 13 سال و 309 روز به خاطر بازی در «نهنگ سوار» (2002) نفر اول این فهرست بودهاند.
زندگی اجتماعی:
او خودش را یک فمینیست (هوادار حقوق زنان) میداند. از این رو تلاش میکند تا در کنار حرفه سینما دستی بر فعالیتهای اجتماعی و امور خیریه هم داشته باشد. الن نظراتش را در رابطه با حقوق زنان به شکلی صریح و آشکار ابراز میکند و معمولا دعوت گروههای هوادار حقوق زنان برای شرکت در جلساتشان را میپذیرد. الن به لحاظ سیاسی طرفدار «باراک اوباما»ی دموکرات است و مخالف جنگ در عراق. او همچنین قصد دارد تا از بازی در فیلمهای مبتذل و همینطور فیلمهای کلیشهای به اصطلاح نوجوانانه که عموما نگاهی جنسیتگرایانه به زنها دارند خودداری کند. پیج زمانی که برای بازی در «Hard Candy» به نیویورک رفته بود از سوی هم اتاقیهایش به دلیل جثه و اندام کوچکش کانادایی ریزه میزه یا کانادایی فسقلی نامیده میشد که از همان زمان تا به حال این اسم در میان دوستان و نزدیکان بر روی او مانده است. بهترین و صمیمیترین دوستش اولیویا تیرلبی است که در «جونو» همبازیاش بوده است. پیج در تاریخ یکم مارس 2008 در برنامه زنده شنبه شب به عنوان مجری در برابر هیلاری کلینتون، رودولف جولیانی و وینسنت دونوفریو به اجرای برنامه پرداخت. او برنامه را با یک تکگویی طولانی شروع کرد و در بخش دیگر برنامه به اجرای بخشهایی از فیلم «جونو» و دیالوگهایی از آن پرداخت. الن پیج برای سال 2008 چهار فیلم اماده نمایش دارد.
فیلمشناسی:
Pit Pony (فیلم تلویزیونی-1997)
Pit Pony (سریال تلویزیونی-1999)
پسران تریلرپارک(سریال تلویزیونی-2001)
موسم غربی، ماریون بریج، Rideau Hall (2002)
عشق آن پسر آواره در هاروارد: داستان لیز مورای (فیلم تلویزیونی)، لمس کن و برو، روح گربه (2003)
پیدایش (سریال تلویزیونی)، ویلبی شگفتانگیز، من یک روح دانلود کردهام (2004)
دهان به دهان، Hard Candy (2005)
مردان ایکس:آخرین مقاومت (2006)
یک جنایت آمریکایی، سنگ فرشته، The Tracey Fragment، جونو (2007)
مردم زیرک، جک و دیانا، مدافع، طاووس (2008)
ايو مونتان


با نام اصلی ایوو لیوی (Ivo Livi) در 13 اکتبر1921 در شهر مونسومانو از توابع ایلت توسکانی متولد شد. پدرش جیوانی لیوی به رغم شغل و زندگی محقر، یکی از موسسان حزب کمونیست ایتالیا بود. فشار روزافزون فاشیسم در ایتالیا بر روی یهودیان، آنها را به فکر مهاجرت به آمریکا انداخت. هنگامی که او دو ساله بود به همراه پدرش، مادرش ژوزفینا و خواهرهایش لیدیا جولیانو به مارسی مهاجرت کردند تا از آنجا راهی آمریکا شوند، ولی رویای آمریکایی آنها از ثروت و آزادی مانند یک حباب ترکید. مونتان میگوید:"24ساعت پس از ورودمان به مارسی متوجه شدیم که تعداد مهاجران راهی به آمریکا دیگر کامل شده و فقط ما به مارسی آمده بودیم." بعد از چند سال زندگی در فرانسه، بقیه خانواده لیوی هم در حالیکه جنگزده شده بودند در سال 1929 به صورت دسته جمعی به فرانسه پناهنده شدند، ولی این تغییر و تحول هم نتوانست مشکل مالی خانواده را حل کند. وی در منطقه فقیرنشین بندری، راز مبارزه با مشکلات زندگی را آموخت:"اغلب پولی نداشتیم و خفت و خواری بسیاری را تحمل میکردیم." درآمد ناکافی پدر، باعث شد تا دو فرزند بزرگتر خانواده، لیدیا و جولیانو درس و مدرسه را رها کرده و به دنبال کار بروند. اما ایوو به عنوان کوچکترین عضو خانواده هرچند که به اصرار پدرش رفتن به مدرسه را ادامه داد اما به هیچ عنوان درس خواندن را دوست نداشت و در کنار درس خواندن کاری هم به عنوان خدمتکار پیدا کرد. بالاخره ایو در یازده سالگی علی رغم اصرار پدر مدرسه را به طور کامل رها کرد و برای کار به یک کارخانه محلی رفت. در دهه چهل ، ایوو که حتی مدرک تحصیلی هم نداشت بعد از تجربه کار مشترک با خواهرهایش، مشاغل دیگری چون آرایشگری، کارگری در قسمت بارانداز بندر و گارسونی را نیز تجربه کرد. ایوو جوان به شکل غیرقابل تصوری شیفته فردآستر و رقص مشهورش Tap-Danceبود. آنچه که بیشتر جلب توجه میکرد این بود که وی یک جوان خوشاندام و خوشهیکل است. اما پس از آن اسمش را از ایوو لیوی به ایو مونتان (اسم جدید او ملهم از افسانهای بود که به وسیله مادرش در کودکی در هنگام بازی Yves Montand به او اطلاق میشد) در کلوب شبانه و کثیف و آلوده موریس شوالیه به کار پرداخت و شروع به تقلید شخصیتهای میکی ماوس و دانلدداک کرد. کار در آنجا تا سال 1944 که وی راهی پاریس شد، ادامه یافت. در پاریس با ادیت پیاف خواننده زن جوان و هموطن خود آشنا شد. پیاف که پی به استعداد نهفته مونتان در آواز و نمایش برده بود، این کارگرزاده را زیر پر و بال خود گرفت و همه جوره حمایت کرد و ضمن نوشتن آهنگهای عامهپسند برای وی، به طراحی لباس و صحنه مونتان نیز پرداخت. این آوازها با رنگ و لعاب آمریکایی به همراه صدای مردانه مونتان، همواره برای فرانسویهای خرد شده در زیر فشار جنگ علامتی بود از امید به فاتحان آزادیبخش. پیروی مونتان از تعلیمات پیاف وی را در سال 1946 به ستاره مشهوری تبدیل کرد. در همین سال با همکاری پیاف در نخستین فیلمش «ستارگان بیفروغ» بازی کرد. سیمون سینیوره همسر مونتان درباره موفقیت سال1946 میگوید: "موفقیت این سال، مونتان و پیاف را از یکدیگر جدا کرد؛ زیرا پیاف نمیتوانست او را تحمل کند."

بازی در فیلم ژاک پرهور، «برگهای ریخته» -که در ابتدا از جانب تماشاگران با استقبال روبرو نشد– وی را به شهرتی جهانی رسانید. علاوه بر این، سال 1949 سالی مهم و فراموشنشدنی در زندگی مونتان بود و آن هم آشنایی وی با سیمون سینیوره بود. این آشنایی موقعیت زندگی هر دو را کاملا عوض کرد. سیمون سینیوره در استانه جدایی از همسرش ایو آلگره کارگردان به سر میبرد. وی که زنی زیبا و بسیار سرزنده بود مونتان را به زندگی مشترک در آپارتمانش دعوت کرد تا اینکه در 1951 تصمیم به ازدواج گرفتند که این زندگی مشترک 37سال –تا 1985- که سینیوره درگذشت، ادامه یافت.
شاید خود مونتان هرگز این تصور را نمیکرد که روزی –حتی به طور حاشیهای- به سیاست بپردازد. در سال1950 وی با امضاء بیانیهی صلح استکهلم –بر ضد سلاحهای هستهای– حضور علنی خود را خود را در سیاست اعلام داشت. وی خوب میدانست که شهرتش را باید ماهرانه در جهت اجرای خواستههایش به کار برد. زمانیکه فرانسه در هندوچین سرگرم نبرد بود، آوازهای ضدجنگ خواند که موضعی علنی در بین دو جناح درگیر جنگ بود . سال1952 با بازی در «مزد ترس» هانری ژرژ کلوزو موفق به مستحکمتر کردن جایگاه خود به عنوان بازیگر شد. کم مانده بود که مونتان این نقش همفری بوگارتوار را بازی نکند، وی البته در فیلمهای بعدیاش دیگر به این گونه نقشهای بوگارتی ادامه نداد. برای مردم فقط مهم بود که مونتان را ببینند و همین حضور بر روی پرده، کمبودهای بازیگریاش را جبران میکرد.
از هنگامی که در ابتدای دهه پنجاه محاکمات علنی در پراگ متوقف شد، این احساس به مونتان دست داد که شاید در مسیر اشتباهی قرار دارد و یک بار نیز با یادآوری این مورد ابراز تاسف کرد که در کنار شرکت در تظاهرات ضد جریان مک کارتیسم در آمریکا، نتوانست به نشانه اعتراض به محاکمات چکسلواکی، در پراگ حضور داشته باشد.
مدت زمانی طولانی لازم بود تا مونتان در میان خشم رفقای حزبی و حیرت اذهان و افکار عمومی، از کمونیسم رویگردان شود. علت این رویگردانی هم دیدار سال 1956 با خروشف بود، که به همراه همسرش به آن دعوت شده بود. در آن زمان، تانک های ارتش سرخ در بوداپست در حرکت بودند. زمانیکه همین عمل را ارتش سرخ در پراگ تکرار کرد، مونتان برای همیشه کمونیسم را رها کرد و واسطه پر و پاقرص محافظهکاران شد. این عمل باعث ناراحتی و قطع ارتباط تعدادی از اعضای خانوادهاش با وی شد.
این رویدادها در مسیر بازیگری مونتان نقش تعیینکننده و بسزایی داشتند: وی نمایش «شکار جادوگران» آرتور میلر با موفقیت خیرهکننده به روی صحنه برد. فیلم «اعتراف» (1970) گوستاگاوراس یادآور محاکمه اسلانسکی در پراگ است که در آن مونتان نقش معاون وزیر امور خارجه را بازی کرد. سابقه شخصی وی در سیاست، تضمینی برای پذیرش این نقشها در اینگونه فیلمهای سیاسی بود: «جنگ تمام است» (1966)، «Z» (1969) و «ای...مثل ایکار» (1978). وی در حدود شصت فیلم از انواع ژانرها بازی کرده است، از پلیسی تا کمدی و عاشقانه.
مونتان همیشه به خطاهای خود معترف بود و همیشه به جملهای از گراهام گرین استناد میکرد: "سعی میکنم واقعیت را بفهمم، حتی اگر این واقعیت موجب برملا شدن ایدیولوژی و طرز فکرم شود." و درست به خاطر همین طرز تفکر همیشه مورد تحسین دوستان و احترام رقیبان بود.
این فرانک سیناترای محبوب فرانسویها_که تنها سی درصد از مردم این کشور خواستار انتخاب وی به عنوان رییس جمهور فرانسه بودند- به هنگام بازی در آخرین صحنههای فیلم «تقریبا کامل» ژان ژاک بنیوز در نزدیکی پاریس دچار سکته قلبی شد. وی به هنگام بازی در این فیلم بسیار سرحال و خستگیناپذیر نشان میداد، در نقش یک دهقان سرزنده و کوشا ظاهر میشد. همسرش کارول آمیل که پسری سه ساله ازدواج با وی داشت، تا آخرین لحظه بر بالین وی حاضر بود. مونتان که حس مرگ بر وجودش غلبه میکرد، در لحظههای آخر با لبخند معروفش گفت: "من به اندازه کافی عمر کردهام و زندگی خوبی هم داشتم، در نتیجه غم و حسرتی ندارم."
اندکی پس از اولین حمله قلبی، ایو مونتان بر اثر حمله دوم درگذشت، ساعت13:10 روز شنبه 9 نوامبر 1991. مرگ مونتان برای مردم فرانسه بسیار غافلگیرکننده بود و رادیو و تلویزیون با قطع برنامههای عادی خود به پخش سریع این خبر و برنامهها و گزارشهایی در این رابطه پرداختند. این در شرایطی بود که دو هفته قبل از این واقعه نتیجه معاینات پزشکی دکترهای معالج حاکی از سلامتی صد در صد وی و بهترین شرایط جسمانی بود. جنازه مونتان در منزلش در سنت رمان پاریس در معرض آخرین دیدار دوستان و علاقهمندانش قرار گرفت و روز 13 نوامبر با حضور شخصیتهای معروف و مقامات عالیرتبه و برجسته در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد. فرانسوا میتران –رییس جمهور وقت فرانسه– در این باره گفت: "وی شاهد برگزیده زمان ماست." آلن دلون هم گفت: "وی مانند یک برادر بزرگتر بود. از وی یاد گرفتم که گوش کنم. این اتفاق برای همسر و فرزند کوچکش بسیار ناراحتکننده است، ولی حالا سینیوره خیلی باید خوشحال باشد. حال او مونتان را در آن بالا دارد."

گزیده فیلمشناسی:
ستارگان بیفروغ، دروازههای شب (1946)
بت (1948)
یادگارهای گمشده (1950)
مزد ترس (1953)
ناپلئون، قهرمانان خستهاند، مارگریت شب (1955)
مردان و گرگها، جادوگران شهرسلیم (1956)
راه بزرگ آبی، اوایل ماه مه (1958)
قانون [در ایران: جاییکه باد گرم میوزد] (1959)
بیا عشق بورزیم (1960)
آیا برامس را دوست دارید؟ [در ایران:دوباره خداحافظ]، حریم (1961)
گیشای من (1962)
قاتلین کوپه خواب [در ایران: حادثهای در ترن]، جنگ تمام است، آیا پاریس میسوزد؟ (1965)
جایزه بزرگ (1966)
زندگی برای زندگی (1967)
آقای فریدم، شیطان از دم، یک شب ... یک ترن، Z (1969)
اعتراف، در یک روز روشن برای همیشه میتوانی ببینی (1970)
دایره سرخ، عقده خود بزرگ بینی (1971)
همه چیز روبراه است، سزار و رزالی (1972)
حکومت نظامی (1973)
اتفاق و خشونت (1974)
ونسان،فرانسوا، پل و...دیگران [در ایران:شکوه زندگی]، وحشی [در ایران:وحشی و جذاب] (1975)
پلیس پیتون 357 [در ایران: پلیس محله پیتون]، کلاهبردار بزرگ [در ایران: دزد و شارلاتان] (1976)
تهدید (1977)
جادههای جنوب (1978)
نور زن، ای...مثل ایکار [در ایران:ترور] (1979).

این روزها «شوالیهی سیاه» بحث برانگیزترین فیلم روز است و طبیعی است که دربارهی قهرمان این فیلم کنجکاوی به خرج دهیم: کریستین بیل، بازیگر جوانی است که بتمن یکی از مهمترین نقشهایی است که تاکنون بازی کرده و با «بتمن آغاز میکند» به صورت گستردهای نامش در دنیا بر سر زبانها افتاد و حالا با «شوالیهی سیاه» از محبوبترین بازیگران دنیا شده است.
کریستین چارلز فیلیپ بیل، 30 ژانویهی سال 2004 در شهر کوچکی از توابع ولز انگلستان متولد شد. پدر او یک مدیر موفق به نام دیوید بیل و مادرش، جنی جیمز، دلقک سیرک بود. بعد از ترک ولز، کریستین دوران کودکیش را به همراه خانوادهاش در کشورهای متعددی از جمله: پرتقال، انگلستان و ایالات متحده آمریکا سپری کرد. بیل دوران کودکیش را با احترام به مادرش که در سیرک کار میکرد، بسیار جذاب و هیجانانگیز توصیف میکند. او در کودکی به فراگیری باله و گیتار پرداخت. خواهرش هم در تئاتر کار میکرد و او هم یکی از کسانی بود که در تصمیم کریستین برای هنرپیشه شدن تاثیر زیادی داشت. بعدها کریستین در مصاحبهها از تاثیر پدربزرگش هم صحبت کرد که به گفته او یک کمدین برجسته و صداپیشه و شعبدهباز بود. (پدربزرگ بیل در دو فیلم دوبلور جان وین بوده است!) پدر بیل از کار پسرش بسیار حمایت کرد به طوری که شغل خود را رها کرد و برای مدتی تبدیل به مدیر برنامههای کریستین شد. اولین باری که بیل به عنوان بازیگر جلوی دوربین رفت در هشت سالگی برای بازی در یک تبلیغ تلویزیونی بود. سال بعد در یک آگهی دیگر در نقش یک پسربچهی ستاره راک ظاهر شد و سال بعد از آن هم در «پخمه» نقش مقابل روان اتکینسن را بازی کرد. اولین فیلمی که از بیل به نمایش درآمد یک فیلم تلویزیونی با نام «آناستازیا: راز شگفتانگیز آنا» بود که در آن بیل با کریستوفر لی و نیک پاکارد همبازی شد. در سال 1987، امی ایروینگ، یکی از همبازیهای او در فیلم «آناستازیا: راز شگفت انگیز آنا» برای نقشی در فیلم «امپراتور خورشید»، بیل را به شوهرش یعنی استیون اسپیلبرگ معرفی کرد. این فیلم براساس اتوبیوگرافی جی.جی بالارد ساخته شد و بازی بیل در آن فیلم در نقش جیم گراهام برایش شهرت و تحسین منتقدان را به همراه داشت. منتقدان چنان تحت تاثیر بازی بیل قرار گرفتند که موسسه بینالمللی مروری بر فیلمهای سینمایی(national board review of motion picture) ، جایزهای تحت عنوان "بهترین اجرا توسط بازیگر جوان" برای اولین بار و فقط به خاطر بازی بیل ایجاد کردند. با این حال توجه بیش اندازهی مطبوعات و اطرافیانش باعث شد بیل دچار دردسرهای زیادی شود به طوری که تصمیم جدی گرفت تا بازیگری را رها کند. خودش می گوید:"از بازی در این فیلم لذت بردم اما بعدش وقتی آن همه توجه را دیدم و آن همه دختر و پسر دوروبرم را گرفته بودند، شوکه شدم. دیگر نمیخواستم کاری مانند آن بکنم چون توجهات بعدش همه چیز را به هم میریخت. دوست ندارم مردم از زندگی خصوصی من چیزی بدانند." بیل در تصمیمش مصر بود تا در سال 1989، کنت براناگ او را پیدا کرد و وادارش کرد تا در فیلم «هنری پنجم» نقشآفرینی کند. در سال 1990 در فیلم «جزیرهی گنج» در نقش سیلور جان با پارلتون هستون همبازی شد.
سال 1992، در یکی از موزیکالهای دیزنی به نام «newsies» در نقش جک کلی ظاهر شد و سال بعد هم فیلم دیگری از او به بازار آمد: «بچههای نوسان» (swing kids). فیلمی دربارهی چند نوجوان که به طور مخفیانه و دور از چشم نازیهای آلمانی به موسیقی جاز ممنوع گوش میدادند. بیل برای بازی در این فیلم برای ده هفته به کلاسهای رقص میرفت. سال 1994، وینونا رایدر او را برای بازی در فیلم «زنان کوچک» که اقتباس گیلیان آرمسترانگ از کتاب لوئیزا آلکوت بود، دعوت کرد. همان موقع بیل در کارتون «پوکوهانتس» به جای کاپیتان جان اسمیت حرف زد. سال 1999 دیگر بیل یک بازیگر شناخته شده بود و در کنار تعدادی از مشهورترین بازیگران همچون کوین کلاین، میشل فایفر و روپرت اورت در فیلم «رویای نیمه شب تابستان» (اثر جاودانهی ویلیام شکسپیر) نقش دیمیتریوس را بازی کرد.
سال 1999 برای بیل سال سرنوشتسازی بود. همه چیز دست به دست هم داد تا او در نقش یک پاتریک بیتمن، یک قاتل سریالی در فیلم «آمریکایی روانی» به کارگردانی مری هارون بازی کند که تبدیل به یکی از مطرحترین و تحسینبرانگیزترین کارهایش شد. هارون یک بار در اوایل کار به خاطر تصمیم تهیهکننده که مایل بود لئوناردو دیکاپریو به جای بیل در فیلم بازی کند، از کار کنار رفته بود. بیل انتخاب اول او بود علاوه بر این که هارون به بودجهی فیلم خیلی اهمیت میداد و به نظرش دیکاپریو بیش از حد بازیگر گرانی بود. به هر حال اولیور استون جایگزین هارون شد اما از بخت خوش بیل، دیکاپریو به خاطر بازی در فیلم «ساحل» از «آمریکایی روانی» انصراف داد و دوباره هارون به پروژه برگشت. در حالی که این بار بازیگر مورد علاقهاش، بیل را داشت. بیل کتابی را که فیلم از روی آن اقتباس شده، نخوانده بود اما فیلمنامه چنان او را جذب کرد که بلافاصله بعد از خواندن آن قرارداد بست. خودش میگوید که نقشش در این فیلم متضاد همهی نقشهایی بود که تا آن زمان بازی کرده بود. هارون عقیده داشت که: "حس و حال خاصی زیر ظاهر آرام بیل هست، نوعی رمز و راز و عمق در چهرهی بیل دیده میشود."
فیلم با کتابی که از روی آن اقتباس شده بود تفاوتهایی داشت اما کلا به خط اصلی کتاب وفادار بود. بیل برای بازی در این فیلم تحقیقات زیادی انجام داد. او رمان را خواند و وضعیتش را از نظر فیزیکی کاملا به وضعیت کاراکتر بیتمن نزدیک کرد. برای این که از نظر روحی هم به نقش نزدیک شود اکثر اوقات از گروه فاصله میگرفت تا قسمت تاریک و سیاه بیتمن را به خوبی در آورد. فیلم در جشنوارهی فیلمهای مستقل ساندنس بازتابهای فوقالعاده خوبی داشت. این فیلم بر اعتبار بیل به عنوان یک بازیگر توانا و مستعد افزود.
پس از آن بیل در اکثر فیلمهایش در نقش کاراکترهای عجیب و غریب ظاهر شد. از جمله در فیلم «قوانین جذب» (که قرار بود مشابه «آمریکایی روانی» باشد اما نتیجهاش فیلم سستی از آب درآمد!)
سال 2004 بعد از یک سال که در هیچ فیلمی ظاهر نشده بود در فیلم «machinist» بازی کرد که فیلمنامهی جذابی برای بیل داشت. برای بازی در این فیلم رژیم سختی گرفت که فقط قهوه و سیب میخورد و توانست 27 کیلوگرم وزن کم کند! وقتی این فیلم تمام شد، بیل فقط 55کیلو بود به طوری که وقتی کریستوفر نولان او را برای بازی در نقش بتمن برای فیلم «بتمن آغاز میکند» انتخاب کرد نگران بود که مبادا تهیهکنندگان به خاطر لاغری بیش از حد بیل با حضورش در فیلم مخالفت کنند! اما بیل همه را متقاعد کرد که بتمنی بهتر از او پیدا نمیشود. البته او با روند کار فیلمهای بتمن آشنایی داشت. سال 1994 قرار بود در فیلم «همیشه بتمن» (شوماکر) نقش رابین را بازی کند که بعدا این نقش به کریس ا.دانل داده شد. فیلم نولان با بتمنهای پیش از آن متفاوت بود. نولان از بتمن اسطورهای به شکل دیگری ساخته بود و بیل بهترین گزینه برای این اسطورهی جدید بود. او در رقابت با جک گیلنهال توانست کاراکتر بتمن/بروس وین را از آن خود کند و به این ترتیب هفتمین بازیگری شد که در نقش بتمن ظاهر میشود (پیش از او ستارگانی مثل مایکل کیتون، وال کیلمر و جورج کلونی در این نقش ظاهر شده بودند). بعد از به دست آوردن نقش این بار در عرض شش ماه قدرت بدنی خود را تقویت کرد و به کلاسهای بدنسازی رفت تا از نظر فیزیکی به شکل مطلوب رسید. او برای رسیدن به نقشش کتابهای کمیک زیادی خواند. بزرگترین مشکل او در نقش بتمن، لباس خفاشی بود که باید با آن کنار میآمد. بدترین قسمت لباس ماسکش بود: "گرمتان میشود، عرق میریزید و زیر آن ماسک سردرد میگیرید!" اما بیل همهی اینها را پشت سر گذاشت چون به نظرش شخصیت بتمن فیلم نولان متفاوت بود. به نظر بیل شخصیتهای خبیث فیلمها همیشه جذابترند اما بتمن شخصیت خاص خودش را داشت و جالب هم بود. بعد از موفقیت «بتمن آغاز میشود» بیل مشتاق بود که شخصیت بتمن را در «شوالیهی سیاه» هم دنبال کند. حالا اعتماد به نفس کافی برای این نقش را داشت. و این طور که پیداست بازیش در «شوالیهی سیاه» نشان میدهد که واقعا بهترین انتخاب بوده است.
بعد از بتمنها، بیل به دنیای فیلمهای مستقل بازگشت و در چند فیلم کوچک کم هزینه بازی کرد که یکی از آنها مربوط به جنگ افغانستان بود.
بیل در کنار بازیگری یک فعال محیط زیست و حامی حیوانات هم به شمار میرود که البته انگار در خانوادهاش موروثی است چون پدرش هم از طرفداران محیط زیست بوده است.
بیل بازیگر بی سرو صدایی است که فقط میخواهد فیلمش را در سکوت بازی کند و سراغ فیلم بعدی برود. اعتقاد راسخی دارد که: "یک بازیگر هیچوقت نباید بزرگتر از فیلمی شود که در آن بازی میکند."
ترجمه و تالیف: صوفیا نصرالهی

ایو مونتان نمونه یک مرد باشخصیت، محترم، دوست داشتنی و خوشپوش بود. او یک مدیترانهای صادق، بی غل و غش و صاف و ساده بود که برای رسیدن به موفقیت دست از هیچ تلاشی برنداشت و تا به پایان هیچگاه متوقف نشد.

با نام اصلی ایوو لیوی (Ivo Livi) در 13 اکتبر1921 در شهر مونسومانو از توابع ایلت توسکانی متولد شد. پدرش جیوانی لیوی به رغم شغل و زندگی محقر، یکی از موسسان حزب کمونیست ایتالیا بود. فشار روزافزون فاشیسم در ایتالیا بر روی یهودیان، آنها را به فکر مهاجرت به آمریکا انداخت. هنگامی که او دو ساله بود به همراه پدرش، مادرش ژوزفینا و خواهرهایش لیدیا جولیانو به مارسی مهاجرت کردند تا از آنجا راهی آمریکا شوند، ولی رویای آمریکایی آنها از ثروت و آزادی مانند یک حباب ترکید. مونتان میگوید:"24ساعت پس از ورودمان به مارسی متوجه شدیم که تعداد مهاجران راهی به آمریکا دیگر کامل شده و فقط ما به مارسی آمده بودیم." بعد از چند سال زندگی در فرانسه، بقیه خانواده لیوی هم در حالیکه جنگزده شده بودند در سال 1929 به صورت دسته جمعی به فرانسه پناهنده شدند، ولی این تغییر و تحول هم نتوانست مشکل مالی خانواده را حل کند. وی در منطقه فقیرنشین بندری، راز مبارزه با مشکلات زندگی را آموخت:"اغلب پولی نداشتیم و خفت و خواری بسیاری را تحمل میکردیم." درآمد ناکافی پدر، باعث شد تا دو فرزند بزرگتر خانواده، لیدیا و جولیانو درس و مدرسه را رها کرده و به دنبال کار بروند. اما ایوو به عنوان کوچکترین عضو خانواده هرچند که به اصرار پدرش رفتن به مدرسه را ادامه داد اما به هیچ عنوان درس خواندن را دوست نداشت و در کنار درس خواندن کاری هم به عنوان خدمتکار پیدا کرد. بالاخره ایو در یازده سالگی علی رغم اصرار پدر مدرسه را به طور کامل رها کرد و برای کار به یک کارخانه محلی رفت. در دهه چهل ، ایوو که حتی مدرک تحصیلی هم نداشت بعد از تجربه کار مشترک با خواهرهایش، مشاغل دیگری چون آرایشگری، کارگری در قسمت بارانداز بندر و گارسونی را نیز تجربه کرد. ایوو جوان به شکل غیرقابل تصوری شیفته فردآستر و رقص مشهورش Tap-Danceبود. آنچه که بیشتر جلب توجه میکرد این بود که وی یک جوان خوشاندام و خوشهیکل است. اما پس از آن اسمش را از ایوو لیوی به ایو مونتان (اسم جدید او ملهم از افسانهای بود که به وسیله مادرش در کودکی در هنگام بازی Yves Montand به او اطلاق میشد) در کلوب شبانه و کثیف و آلوده موریس شوالیه به کار پرداخت و شروع به تقلید شخصیتهای میکی ماوس و دانلدداک کرد. کار در آنجا تا سال 1944 که وی راهی پاریس شد، ادامه یافت. در پاریس با ادیت پیاف خواننده زن جوان و هموطن خود آشنا شد. پیاف که پی به استعداد نهفته مونتان در آواز و نمایش برده بود، این کارگرزاده را زیر پر و بال خود گرفت و همه جوره حمایت کرد و ضمن نوشتن آهنگهای عامهپسند برای وی، به طراحی لباس و صحنه مونتان نیز پرداخت. این آوازها با رنگ و لعاب آمریکایی به همراه صدای مردانه مونتان، همواره برای فرانسویهای خرد شده در زیر فشار جنگ علامتی بود از امید به فاتحان آزادیبخش. پیروی مونتان از تعلیمات پیاف وی را در سال 1946 به ستاره مشهوری تبدیل کرد. در همین سال با همکاری پیاف در نخستین فیلمش «ستارگان بیفروغ» بازی کرد. سیمون سینیوره همسر مونتان درباره موفقیت سال1946 میگوید: "موفقیت این سال، مونتان و پیاف را از یکدیگر جدا کرد؛ زیرا پیاف نمیتوانست او را تحمل کند."

بازی در فیلم ژاک پرهور، «برگهای ریخته» -که در ابتدا از جانب تماشاگران با استقبال روبرو نشد– وی را به شهرتی جهانی رسانید. علاوه بر این، سال 1949 سالی مهم و فراموشنشدنی در زندگی مونتان بود و آن هم آشنایی وی با سیمون سینیوره بود. این آشنایی موقعیت زندگی هر دو را کاملا عوض کرد. سیمون سینیوره در استانه جدایی از همسرش ایو آلگره کارگردان به سر میبرد. وی که زنی زیبا و بسیار سرزنده بود مونتان را به زندگی مشترک در آپارتمانش دعوت کرد تا اینکه در 1951 تصمیم به ازدواج گرفتند که این زندگی مشترک 37سال –تا 1985- که سینیوره درگذشت، ادامه یافت.
شاید خود مونتان هرگز این تصور را نمیکرد که روزی –حتی به طور حاشیهای- به سیاست بپردازد. در سال1950 وی با امضاء بیانیهی صلح استکهلم –بر ضد سلاحهای هستهای– حضور علنی خود را خود را در سیاست اعلام داشت. وی خوب میدانست که شهرتش را باید ماهرانه در جهت اجرای خواستههایش به کار برد. زمانیکه فرانسه در هندوچین سرگرم نبرد بود، آوازهای ضدجنگ خواند که موضعی علنی در بین دو جناح درگیر جنگ بود . سال1952 با بازی در «مزد ترس» هانری ژرژ کلوزو موفق به مستحکمتر کردن جایگاه خود به عنوان بازیگر شد. کم مانده بود که مونتان این نقش همفری بوگارتوار را بازی نکند، وی البته در فیلمهای بعدیاش دیگر به این گونه نقشهای بوگارتی ادامه نداد. برای مردم فقط مهم بود که مونتان را ببینند و همین حضور بر روی پرده، کمبودهای بازیگریاش را جبران میکرد.
از هنگامی که در ابتدای دهه پنجاه محاکمات علنی در پراگ متوقف شد، این احساس به مونتان دست داد که شاید در مسیر اشتباهی قرار دارد و یک بار نیز با یادآوری این مورد ابراز تاسف کرد که در کنار شرکت در تظاهرات ضد جریان مک کارتیسم در آمریکا، نتوانست به نشانه اعتراض به محاکمات چکسلواکی، در پراگ حضور داشته باشد.
.jpg)
مدت زمانی طولانی لازم بود تا مونتان در میان خشم رفقای حزبی و حیرت اذهان و افکار عمومی، از کمونیسم رویگردان شود. علت این رویگردانی هم دیدار سال 1956 با خروشف بود، که به همراه همسرش به آن دعوت شده بود. در آن زمان، تانک های ارتش سرخ در بوداپست در حرکت بودند. زمانیکه همین عمل را ارتش سرخ در پراگ تکرار کرد، مونتان برای همیشه کمونیسم را رها کرد و واسطه پر و پاقرص محافظهکاران شد. این عمل باعث ناراحتی و قطع ارتباط تعدادی از اعضای خانوادهاش با وی شد.
این رویدادها در مسیر بازیگری مونتان نقش تعیینکننده و بسزایی داشتند: وی نمایش «شکار جادوگران» آرتور میلر با موفقیت خیرهکننده به روی صحنه برد. فیلم «اعتراف» (1970) گوستاگاوراس یادآور محاکمه اسلانسکی در پراگ است که در آن مونتان نقش معاون وزیر امور خارجه را بازی کرد. سابقه شخصی وی در سیاست، تضمینی برای پذیرش این نقشها در اینگونه فیلمهای سیاسی بود: «جنگ تمام است» (1966)، «Z» (1969) و «ای...مثل ایکار» (1978). وی در حدود شصت فیلم از انواع ژانرها بازی کرده است، از پلیسی تا کمدی و عاشقانه.
مونتان همیشه به خطاهای خود معترف بود و همیشه به جملهای از گراهام گرین استناد میکرد: "سعی میکنم واقعیت را بفهمم، حتی اگر این واقعیت موجب برملا شدن ایدیولوژی و طرز فکرم شود." و درست به خاطر همین طرز تفکر همیشه مورد تحسین دوستان و احترام رقیبان بود.
این فرانک سیناترای محبوب فرانسویها_که تنها سی درصد از مردم این کشور خواستار انتخاب وی به عنوان رییس جمهور فرانسه بودند- به هنگام بازی در آخرین صحنههای فیلم «تقریبا کامل» ژان ژاک بنیوز در نزدیکی پاریس دچار سکته قلبی شد. وی به هنگام بازی در این فیلم بسیار سرحال و خستگیناپذیر نشان میداد، در نقش یک دهقان سرزنده و کوشا ظاهر میشد. همسرش کارول آمیل که پسری سه ساله ازدواج با وی داشت، تا آخرین لحظه بر بالین وی حاضر بود. مونتان که حس مرگ بر وجودش غلبه میکرد، در لحظههای آخر با لبخند معروفش گفت: "من به اندازه کافی عمر کردهام و زندگی خوبی هم داشتم، در نتیجه غم و حسرتی ندارم."
اندکی پس از اولین حمله قلبی، ایو مونتان بر اثر حمله دوم درگذشت، ساعت13:10 روز شنبه 9 نوامبر 1991. مرگ مونتان برای مردم فرانسه بسیار غافلگیرکننده بود و رادیو و تلویزیون با قطع برنامههای عادی خود به پخش سریع این خبر و برنامهها و گزارشهایی در این رابطه پرداختند. این در شرایطی بود که دو هفته قبل از این واقعه نتیجه معاینات پزشکی دکترهای معالج حاکی از سلامتی صد در صد وی و بهترین شرایط جسمانی بود. جنازه مونتان در منزلش در سنت رمان پاریس در معرض آخرین دیدار دوستان و علاقهمندانش قرار گرفت و روز 13 نوامبر با حضور شخصیتهای معروف و مقامات عالیرتبه و برجسته در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد. فرانسوا میتران –رییس جمهور وقت فرانسه– در این باره گفت: "وی شاهد برگزیده زمان ماست." آلن دلون هم گفت: "وی مانند یک برادر بزرگتر بود. از وی یاد گرفتم که گوش کنم. این اتفاق برای همسر و فرزند کوچکش بسیار ناراحتکننده است، ولی حالا سینیوره خیلی باید خوشحال باشد. حال او مونتان را در آن بالا دارد."

گزیده فیلمشناسی:
ستارگان بیفروغ، دروازههای شب (1946)
بت (1948)
یادگارهای گمشده (1950)
مزد ترس (1953)
ناپلئون، قهرمانان خستهاند، مارگریت شب (1955)
مردان و گرگها، جادوگران شهرسلیم (1956)
راه بزرگ آبی، اوایل ماه مه (1958)
قانون [در ایران: جاییکه باد گرم میوزد] (1959)
بیا عشق بورزیم (1960)
آیا برامس را دوست دارید؟ [در ایران:دوباره خداحافظ]، حریم (1961)
گیشای من (1962)
قاتلین کوپه خواب [در ایران: حادثهای در ترن]، جنگ تمام است، آیا پاریس میسوزد؟ (1965)
جایزه بزرگ (1966)
زندگی برای زندگی (1967)
آقای فریدم، شیطان از دم، یک شب ... یک ترن، Z (1969)
اعتراف، در یک روز روشن برای همیشه میتوانی ببینی (1970)
دایره سرخ، عقده خود بزرگ بینی (1971)
همه چیز روبراه است، سزار و رزالی (1972)
حکومت نظامی (1973)
اتفاق و خشونت (1974)
ونسان،فرانسوا، پل و...دیگران [در ایران:شکوه زندگی]، وحشی [در ایران:وحشی و جذاب] (1975)
پلیس پیتون 357 [در ایران: پلیس محله پیتون]، کلاهبردار بزرگ [در ایران: دزد و شارلاتان] (1976)
تهدید (1977)
جادههای جنوب (1978)
نور زن، ای...مثل ایکار [در ایران:ترور] (1979).

کریستین بیل : بتمن بدون جار و جنجال


این روزها «شوالیهی سیاه» بحث برانگیزترین فیلم روز است و طبیعی است که دربارهی قهرمان این فیلم کنجکاوی به خرج دهیم: کریستین بیل، بازیگر جوانی است که بتمن یکی از مهمترین نقشهایی است که تاکنون بازی کرده و با «بتمن آغاز میکند» به صورت گستردهای نامش در دنیا بر سر زبانها افتاد و حالا با «شوالیهی سیاه» از محبوبترین بازیگران دنیا شده است.
کریستین چارلز فیلیپ بیل، 30 ژانویهی سال 2004 در شهر کوچکی از توابع ولز انگلستان متولد شد. پدر او یک مدیر موفق به نام دیوید بیل و مادرش، جنی جیمز، دلقک سیرک بود. بعد از ترک ولز، کریستین دوران کودکیش را به همراه خانوادهاش در کشورهای متعددی از جمله: پرتقال، انگلستان و ایالات متحده آمریکا سپری کرد. بیل دوران کودکیش را با احترام به مادرش که در سیرک کار میکرد، بسیار جذاب و هیجانانگیز توصیف میکند. او در کودکی به فراگیری باله و گیتار پرداخت. خواهرش هم در تئاتر کار میکرد و او هم یکی از کسانی بود که در تصمیم کریستین برای هنرپیشه شدن تاثیر زیادی داشت. بعدها کریستین در مصاحبهها از تاثیر پدربزرگش هم صحبت کرد که به گفته او یک کمدین برجسته و صداپیشه و شعبدهباز بود. (پدربزرگ بیل در دو فیلم دوبلور جان وین بوده است!) پدر بیل از کار پسرش بسیار حمایت کرد به طوری که شغل خود را رها کرد و برای مدتی تبدیل به مدیر برنامههای کریستین شد. اولین باری که بیل به عنوان بازیگر جلوی دوربین رفت در هشت سالگی برای بازی در یک تبلیغ تلویزیونی بود. سال بعد در یک آگهی دیگر در نقش یک پسربچهی ستاره راک ظاهر شد و سال بعد از آن هم در «پخمه» نقش مقابل روان اتکینسن را بازی کرد. اولین فیلمی که از بیل به نمایش درآمد یک فیلم تلویزیونی با نام «آناستازیا: راز شگفتانگیز آنا» بود که در آن بیل با کریستوفر لی و نیک پاکارد همبازی شد. در سال 1987، امی ایروینگ، یکی از همبازیهای او در فیلم «آناستازیا: راز شگفت انگیز آنا» برای نقشی در فیلم «امپراتور خورشید»، بیل را به شوهرش یعنی استیون اسپیلبرگ معرفی کرد. این فیلم براساس اتوبیوگرافی جی.جی بالارد ساخته شد و بازی بیل در آن فیلم در نقش جیم گراهام برایش شهرت و تحسین منتقدان را به همراه داشت. منتقدان چنان تحت تاثیر بازی بیل قرار گرفتند که موسسه بینالمللی مروری بر فیلمهای سینمایی(national board review of motion picture) ، جایزهای تحت عنوان "بهترین اجرا توسط بازیگر جوان" برای اولین بار و فقط به خاطر بازی بیل ایجاد کردند. با این حال توجه بیش اندازهی مطبوعات و اطرافیانش باعث شد بیل دچار دردسرهای زیادی شود به طوری که تصمیم جدی گرفت تا بازیگری را رها کند. خودش می گوید:"از بازی در این فیلم لذت بردم اما بعدش وقتی آن همه توجه را دیدم و آن همه دختر و پسر دوروبرم را گرفته بودند، شوکه شدم. دیگر نمیخواستم کاری مانند آن بکنم چون توجهات بعدش همه چیز را به هم میریخت. دوست ندارم مردم از زندگی خصوصی من چیزی بدانند." بیل در تصمیمش مصر بود تا در سال 1989، کنت براناگ او را پیدا کرد و وادارش کرد تا در فیلم «هنری پنجم» نقشآفرینی کند. در سال 1990 در فیلم «جزیرهی گنج» در نقش سیلور جان با پارلتون هستون همبازی شد.
سال 1992، در یکی از موزیکالهای دیزنی به نام «newsies» در نقش جک کلی ظاهر شد و سال بعد هم فیلم دیگری از او به بازار آمد: «بچههای نوسان» (swing kids). فیلمی دربارهی چند نوجوان که به طور مخفیانه و دور از چشم نازیهای آلمانی به موسیقی جاز ممنوع گوش میدادند. بیل برای بازی در این فیلم برای ده هفته به کلاسهای رقص میرفت. سال 1994، وینونا رایدر او را برای بازی در فیلم «زنان کوچک» که اقتباس گیلیان آرمسترانگ از کتاب لوئیزا آلکوت بود، دعوت کرد. همان موقع بیل در کارتون «پوکوهانتس» به جای کاپیتان جان اسمیت حرف زد. سال 1999 دیگر بیل یک بازیگر شناخته شده بود و در کنار تعدادی از مشهورترین بازیگران همچون کوین کلاین، میشل فایفر و روپرت اورت در فیلم «رویای نیمه شب تابستان» (اثر جاودانهی ویلیام شکسپیر) نقش دیمیتریوس را بازی کرد.
سال 1999 برای بیل سال سرنوشتسازی بود. همه چیز دست به دست هم داد تا او در نقش یک پاتریک بیتمن، یک قاتل سریالی در فیلم «آمریکایی روانی» به کارگردانی مری هارون بازی کند که تبدیل به یکی از مطرحترین و تحسینبرانگیزترین کارهایش شد. هارون یک بار در اوایل کار به خاطر تصمیم تهیهکننده که مایل بود لئوناردو دیکاپریو به جای بیل در فیلم بازی کند، از کار کنار رفته بود. بیل انتخاب اول او بود علاوه بر این که هارون به بودجهی فیلم خیلی اهمیت میداد و به نظرش دیکاپریو بیش از حد بازیگر گرانی بود. به هر حال اولیور استون جایگزین هارون شد اما از بخت خوش بیل، دیکاپریو به خاطر بازی در فیلم «ساحل» از «آمریکایی روانی» انصراف داد و دوباره هارون به پروژه برگشت. در حالی که این بار بازیگر مورد علاقهاش، بیل را داشت. بیل کتابی را که فیلم از روی آن اقتباس شده، نخوانده بود اما فیلمنامه چنان او را جذب کرد که بلافاصله بعد از خواندن آن قرارداد بست. خودش میگوید که نقشش در این فیلم متضاد همهی نقشهایی بود که تا آن زمان بازی کرده بود. هارون عقیده داشت که: "حس و حال خاصی زیر ظاهر آرام بیل هست، نوعی رمز و راز و عمق در چهرهی بیل دیده میشود."
فیلم با کتابی که از روی آن اقتباس شده بود تفاوتهایی داشت اما کلا به خط اصلی کتاب وفادار بود. بیل برای بازی در این فیلم تحقیقات زیادی انجام داد. او رمان را خواند و وضعیتش را از نظر فیزیکی کاملا به وضعیت کاراکتر بیتمن نزدیک کرد. برای این که از نظر روحی هم به نقش نزدیک شود اکثر اوقات از گروه فاصله میگرفت تا قسمت تاریک و سیاه بیتمن را به خوبی در آورد. فیلم در جشنوارهی فیلمهای مستقل ساندنس بازتابهای فوقالعاده خوبی داشت. این فیلم بر اعتبار بیل به عنوان یک بازیگر توانا و مستعد افزود.
پس از آن بیل در اکثر فیلمهایش در نقش کاراکترهای عجیب و غریب ظاهر شد. از جمله در فیلم «قوانین جذب» (که قرار بود مشابه «آمریکایی روانی» باشد اما نتیجهاش فیلم سستی از آب درآمد!)
سال 2004 بعد از یک سال که در هیچ فیلمی ظاهر نشده بود در فیلم «machinist» بازی کرد که فیلمنامهی جذابی برای بیل داشت. برای بازی در این فیلم رژیم سختی گرفت که فقط قهوه و سیب میخورد و توانست 27 کیلوگرم وزن کم کند! وقتی این فیلم تمام شد، بیل فقط 55کیلو بود به طوری که وقتی کریستوفر نولان او را برای بازی در نقش بتمن برای فیلم «بتمن آغاز میکند» انتخاب کرد نگران بود که مبادا تهیهکنندگان به خاطر لاغری بیش از حد بیل با حضورش در فیلم مخالفت کنند! اما بیل همه را متقاعد کرد که بتمنی بهتر از او پیدا نمیشود. البته او با روند کار فیلمهای بتمن آشنایی داشت. سال 1994 قرار بود در فیلم «همیشه بتمن» (شوماکر) نقش رابین را بازی کند که بعدا این نقش به کریس ا.دانل داده شد. فیلم نولان با بتمنهای پیش از آن متفاوت بود. نولان از بتمن اسطورهای به شکل دیگری ساخته بود و بیل بهترین گزینه برای این اسطورهی جدید بود. او در رقابت با جک گیلنهال توانست کاراکتر بتمن/بروس وین را از آن خود کند و به این ترتیب هفتمین بازیگری شد که در نقش بتمن ظاهر میشود (پیش از او ستارگانی مثل مایکل کیتون، وال کیلمر و جورج کلونی در این نقش ظاهر شده بودند). بعد از به دست آوردن نقش این بار در عرض شش ماه قدرت بدنی خود را تقویت کرد و به کلاسهای بدنسازی رفت تا از نظر فیزیکی به شکل مطلوب رسید. او برای رسیدن به نقشش کتابهای کمیک زیادی خواند. بزرگترین مشکل او در نقش بتمن، لباس خفاشی بود که باید با آن کنار میآمد. بدترین قسمت لباس ماسکش بود: "گرمتان میشود، عرق میریزید و زیر آن ماسک سردرد میگیرید!" اما بیل همهی اینها را پشت سر گذاشت چون به نظرش شخصیت بتمن فیلم نولان متفاوت بود. به نظر بیل شخصیتهای خبیث فیلمها همیشه جذابترند اما بتمن شخصیت خاص خودش را داشت و جالب هم بود. بعد از موفقیت «بتمن آغاز میشود» بیل مشتاق بود که شخصیت بتمن را در «شوالیهی سیاه» هم دنبال کند. حالا اعتماد به نفس کافی برای این نقش را داشت. و این طور که پیداست بازیش در «شوالیهی سیاه» نشان میدهد که واقعا بهترین انتخاب بوده است.
بعد از بتمنها، بیل به دنیای فیلمهای مستقل بازگشت و در چند فیلم کوچک کم هزینه بازی کرد که یکی از آنها مربوط به جنگ افغانستان بود.
بیل در کنار بازیگری یک فعال محیط زیست و حامی حیوانات هم به شمار میرود که البته انگار در خانوادهاش موروثی است چون پدرش هم از طرفداران محیط زیست بوده است.
بیل بازیگر بی سرو صدایی است که فقط میخواهد فیلمش را در سکوت بازی کند و سراغ فیلم بعدی برود. اعتقاد راسخی دارد که: "یک بازیگر هیچوقت نباید بزرگتر از فیلمی شود که در آن بازی میکند."
ترجمه و تالیف: صوفیا نصرالهی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:10  توسط نويد
|
